محمد عارف اسپناقچى پاشازاده

263

انقلاب الاسلام بين الخواص و العوام ( فارسي )

طرف راست ، مانند مرواريد بثره خروج كرده ، روز به روز در تزايد و انتشار شده ، فتور كلى بر مزاج آن سلطان قاهر عارض گشت . حذّاق اطباء كه هر يكى مانند معلم اول و ثانى بودند ، اين درد بىدوار مضطرا مداوا كردند ، مفيد فايدتى نشد . مدّت پنجاه و يك روز زجاج مزاجشان به كدورت مرض آلوده بود . هنگامى كه ثقيه بزرگ شد و آلات داخله از ثقبه نمايان گشت ، و روز به روز درد اشتداد به هم رسانيد ، تا كه به موقع چورلى كه براى تخت و تاج با پدر اولياء سير جنگيده بود « 1 » رسيد ، ديگر قوّت و مجال به حركت و انتقال نماند . ناچار اقامت اختيار نمود . مصاحب قديمش فرهاد پاشا نيز در خدمتشان حاضر بود . چون عرض مرض مستولى بر جوهر ذات ملكى الصفاتشان شد و قوّت و قدرت در سلطان طبيعت نماند كه از مملكت بدون مواد فساد را دفع و رفع نمايد ، بنا به فرمان عالى ، چاپار به ادرنه فرستاده ، از جمله اعيان و اركان دولت ، پيرى پاشاى صدر اعظم و مصطفى پاشاى بيگلربيگى روم ايلى را احضار نمودند . بعد از اجراى وصيّت ، در سحرگاه شنبه نهم شوال سال نهصد و بيست و شش هجرت حضرت حبيب رب العزّة به فرمان « ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً » « 2 » لبّيك اجابت گفت ، « الحكم للّه العلىّ الكبير » . كوزين يومدى جهان غوغا لرندن * فراغت ايلدى سود الرندن معروف است مىگويند : آنگاه كه مرض سلطان سليم اشتداد يافت ، شخصى را از خدّام پدر خواست ، حاضر شد . پرسيدند كه در هنگام احتضار پدرم ، آنچه در حق من گفت ، بىترس بگو . آن شخص اول ابا كرد ؛ چون سلطان اصرار كرد ، عرض نمود كه ، در آنگاه از تأثير زهرى كه به او داده بودند قى مىكرد و اجزاء داخليه آن پير ، پاره پاره به لگن مىريخت . پرسيد كه اينها چيست از درونم پاره شده بيرون مىآيد ؟ گفتند : جگر است . آهى كشيده و گفت : سليم ! سليم ! از خدا مىخواهم كه تو هم تا جگرت [ را ] مثل من نبينى ، جان به جان ستان ندهى ! سلطان كه اين حرف را شنيد گريه و زارى كرد و تائب شد و رحمت بر پدر خواند . دو آئينه بزرگ خواست ، آوردند . فرمود زخمش را گشودند و از آن دو آئينه يكى را پيش رو و يكى از پشت گذاشتند . نگاه كرد ، گفت : برداريد . ديدم ديگر زخمت اين درد را نمىكشم . مىدانم كه پدر من يكى از اولياء الله و مستجاب الدعوه بود ، يك ساعت نمىكشد كه رحلت خواهم كرد . بعد فرمود مبلغ خطيرى به آن شخص دادند و ساعتى نكشيد كه رحلت كرد ! فاعتبروا . بعد از آنكه وفات يافت ، پيرى پاشا فوت او را پنهان كرده ، چاپار به صاروخان فرستاد . سلطان سليمان وليعهد دولت را كه در آن ولايت حاكم بود ، دعوت به سلطنت نمود . بنابراين

--> ( 1 ) . همين يك فضيلت براى سلطان سليم كافى است ؛ گرچه اين رسمى كهن در ميان شاهان بوده است . بايد برادر كشىهاى او را به علاوهء كشتن بيش از دويست و پنجاه هزار نفر به آن ضميمه كرد . ( 2 ) . فجر ، 28